یه بار نشست روبروم، چایی نباتشو هم زد
و گفت "میترسم یه روز اذیتت کنم"گفتم "خب نکن!"
گفت "عمدی که نه! ولی میترسم اذیت شی"
گفتم "نترس! از چی باید اذیت شم؟!"
دوباره چاییشو هم زد، هم زد، هم زد...
دیدم حرف نميزنه، گفتم "نباتت آب شد، چاییتو بخور
گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"
گفتم "نه! بخوای بری میری دیگه! واسه چی بترسم؟!"
گفت "ولی من میترسم!
میترسم خسته شی بری و بازم دوست داشته باشم..."
فقط نگاش کردم
برچسب:
نویسنده: آراد نوری
تاريخ: چهارشنبه
19 مهر
1396 ساعت: 3:27